If I Were In Their Shoes


Valentine: You're not afraid?
The Judge: I wonder what I'd do in their place. The same thing.
Valentine: You'd throw stones?
The Judge: In their place? Of course. And that goes for everyone I judged. Given their lives, I would steal, I'd kill, I'd lie. Of course I would. All that because I wasn't in their shoes, but mine.

Trois couleurs: Rouge

The Last Thing Left To Do


Julie Vignon: Now I have only one thing left to do: nothing. I don't want any belongings, any memories. No friends, no love. Those are all traps.
 

Quotes


چند نقل قول از استاد معظم جناب 
Krzysztof Kieslowski :

If I have a goal, then it is to escape from this literalism. I'll never achieve it; in the same way that I'll never manage to describe what really dwells within my character, although I keep on trying.

I can identify with what Bergman says about life, about what he says about love. I identify more or less with his attitude towards the world... towards men and women and what we do in everyday life... forgetting about what is most important.

Andrei Tarkovsky was one of the greatest directors of recent years. He's dead, like most of them. That is, most of them are dead or have stopped making films. Or else, somewhere along the line, they've irretrievably lost something, some individual sort of imagination, intelligence, or way of narrating a story. Tarkovsky was certainly one of those who hadn't lost this.

Dry Farming

کار دنیا اینجوریه دیگه. وقتی مجبور باشی یه تنه وظیفه آبیاری از یه باغچه رو به عهده بگیری و توی این سرمای اواخر پاییز پوست دستت بچسبه به آفتوبه مسی یادگار مادربزرگت که حالا تنها ابزار آبیاریته ، یا یه گوشه تاریک باغچه رو اختصاص میدی  به کشت خشخاش که با محصولش بتونی بمیری به درد خودت یا اینکه کلهم قات میزنی و تصمیم می گیری منبعد دیم بکاری.

Sacrifice

خب ، مسلما این فقط از دست جناب Krzysztof Kieslowski بر میاد که شب عید قربان گوشتو بگیره و بشیندونتت پای مونیتور کامپیوتر و تو هم تا خود صبح در حالی که گونه چپت بالاتر از گونه راستت قرار گرفته (آره دیگه باهوش ، گوش چپت توی دست راستشه) سه گانه آبی و سفید و قرمزش رو تماشا کنی و صبح علی الطلوع با گردن کج و رگ به رگ شده بخزی توی رختخواب و با خودت فکر کنی امروز که آقا قصابه اومد سرتو بذاره لب جوب می تونی این سه تا DVD رو بکوبی توصورتش که داداش آدرسو اشتباه اومدی.

Are You Crazy Enough

Josephine: You don't misbehave here. It's just not done, did you know that? If you don't go to confession, if you don't... dig your flowerbeds, or if you don't pretend, if you don't pretend... that you want nothing more in your life than to serve your husband three meals a day, and give him children, and vacuum under his ass, then... then you're... then you're crazy.

Chocolat

postscript: I vigorously prefer a crazy lady.

Light Vs. Darkness

The light shines in the darkness and the darkness has not overcome it.

John , Chapter 1 , Verse 5

The Mission

The Greatest One

Mendoza: Though I have all faith so that I could remove mountains and have not love, I am nothing. And though I bestow all my goods to feed the poor and though I give my body to be burned and have not love, it profiteth me nothing. Love suffereth and love is kind. Love envieth not. Love vaunteth not itself, is not puffed up. When I was a child, I spoke as a child, I understood as a child, I thought as a child. But when I became a man, I put away childish things. But now abideth faith, hope, love... these three. But the greatest of these is love.

The Mission

Burden Of Freedom

God gave us the burden of freedom. You chose your crime. Do you have the courage to choose your penance? Do you dare to do that?

The Mission

نور ، صدا ، تصویر ... اکشن!

من و نیمه شب و خیابونهای خالی و چراغهای چشمک زن نئون و حال خراب محسن چاووشی و پدال گاز و بیلبوردهای تبلیغاتی تا خود صبح روشن.

این پازل فقط یه قطعه گمشده داره...

The World

  Ernest Hemingway once wrote: “the world is a fine place and worth fighting for.”
  I agree with the second part.

Se7en

Delightful Details

چرا کسی ننوشت از دیوانگی ها... از جنون...
از چند تار مویی که خودشان را از حصار گیره پشت سرت آزاد کرده اند و یا آنهایی که به اندازه کافی بلند نبودند که به گیره برسند. از سرانگشتانی که سانت به سانت قوس گردنت را می شناسند. از شانه های ظریف و بیقراریهای پیش از به آغوش کشیده شدن. از بی قیدی و بوالهوسی قدمهایت پس از جستن از پله آخر. از بوی تنی که می توان ریه ها را در آن غسل تعمید داد. از خمس نگاه به تخته وایت برد که سهم تماشای چشمان تو می شود. از اوقاتی که تن صدا و هارمونی گفتارت مهمتر از متن می شود و از ناب بودن احساساتی که به زبان نمی آوری، چرا که خوب بودن را طور دیگری تعریف کرده اند.

پیشگیری از چی ، مساله این است

نکنید آقا جان! این همه اسم بود ، اونوقت شما برداشتید رو سینه یه سرباز بدبخت نوشتید:
"پلیس پیشگیری"
نتیجه این میشه که من هروقت یکی از اونا رو میبینم با نیشهای تا بناگوش باز شده نگاش می کنم و ناخوداگاه فکر میکنم تو جیبای این بابا باید پر باشه از قرص ضد بارداری و کا...وم و دیافراگم و IUD و هر چیزی که یه جورایی به پیشگیری و جلوگیری مربوط میشه.

جمعه ها مال خودم - یک

قله میاندار .......... ۲۶۵۰ متر

Don't give up


   Two little mice fell in a bucket of cream. The first mouse quickly gave up and drowned. The second mouse wouldn't quit. He struggled so hard that eventually he churned that cream into butter and crawled out.

Catch Me If You Can

Rape Prevention


In any major city, minding your own business is a science. First thing they teach women in rape prevention is never cry for help. Always yell "Fire". Nobody answers "Help". Holler "Fire", they come running.

Se7en

این روزهای ما


 زن در خیابان همیشگی ایستاده است. نگاهی به ساعت مچی زنگ زده اش می اندازد و کمی روسری اش را عقب تر می کشد. فرصت زیادی تا افطار ندارد.

میدان هفت تیر شلوغ است. دستبندهای سبز ، بادکنک های سبز ، روسری های سبز. در سوی دیگر رقص پرچم های سه رنگ ایران با هارمونی غرش موتورهای مردان خدا.

مرد عاشق دوباره به سال شصت و چهار برگشته است تا پس از خداحافظی با مادرش برای همیشه به نزد معشوقه اش که در سال هشتاد و هشت انتظارش را می کشد ، بازگردد. راحت تر از سوار شدن به تاکسی های خط راه آهن – شوش به نظر می رسد.

حرامزاده ای در آن سوی شهر معرکه گرفته است. در بساطش به جای مار ، سگ های هار دارد. قبل از اجرای برنامه طبق عادت سخنرانی مفصلی در باب عدالت و ساده زیستی ایراد می کند.

زن سعی می کند با ناله های ساختگی مشتری اش را هرچه سریعتر ارضا کند. نانوایی ها موقع افطار شلوغ هستند و دختر کوچکش در خانه انتظارش را می کشد.

میدان هفت تیر خلوت است. رفتگر شهرداری در حالیکه جاروی دسته بلندش را در جوی آب می شوید به کبودی هایی فکر می کند که همسرش نتوانست  در هم آغوشی دیشب از او پنهان کند. آب روبان سبز رنگ آغشته به خون را که به جارو چسبیده است ، با خود می برد.

گزارشگر تلویزیون سراغ یک شهروند رفته و نظرش را در رابطه با کیفیت سریالهای ماه مبارک رمضان جویا می شود. زن نگاهی به دوربین و سپس به ساعت مچی زنگ زده اش می اندازد. وقت زیادی تا افطار ندارد.

تمامی عوامل در مکان های مناسب استقرار یافته اند. حرام زاده با سگهایش وارد شده ودستان رفتگر شهرداری را می بوسد. نور فلاش دوربینها چشمان رفتگر را آزار می دهند. حرام زاده ها به بهشت نمی روند.

صِلوات بفرست ، حِدیث داریم


دیروز گفتن دشمن به خاکمون تجاوز کرده. در نتیجه هشت سال از خاطرات دوران کودکیمون با جنگ و خون و بمب و موشک رقم خورد.

امروز میگن دشمن تو بازداشتگاههای مملکت خودمون داره با باتوم و شیشه نوشابه با دوستانمون مهرورزی میکنه. در نتیجه شبها میشینیم پای تلویزیون به امید اینکه محاکمه دشمن رو تماشا کنیم و دلمون خنک بشه.

لابد فردا قراره سرو کله دشمن توی رختخوابامون پیدا بشه و رسمن ترتیبمون رو بده. در نتیجه به زودی فراخی تبدیل به فضیلت میشه.

Deadly Sins


There are seven deadly sins, captain.
Gluttony, Greed, Sloth, Wrath, Pride, Lust and Envy.

Se7en
 

She didn't believe in angels until she fell in love with one


شاید بشه گفت زیباترین فیلمهای زندگیم رو زمانی دیدم که این وبلاگ وجود نداشت.
امروز صبح که با ماشین به محل کارم میومدم و برای چند لحظه دستم رو از ماشین بیرون آوردم و رقص موهای دستم رو توی هوای مطبوع و خنک روزهای پایانی شهریور ماه حس کردم ، نا خود آگاه یاد فیلم دوست داشتنی "City of Angels" افتادم که یکی از رویایی ترین فیلمهایی است که تو همه عمرم دیدم.
شاید یه روزی درک کنیم که بهترین لحظات زندگی ثانیه هایی هستن که داریم از پیش پا افتاده ترین چیزها بیشترین لذت رو میبریم و باور کنیم که تنها چیزی که در اختار داریم درست همین لحظه است و نه آینده موهومی که هیچ وقت قصد اومدن نداره.

Conscience


Things ain't always what they seem.
Ask yourself: "Is it worth it?"
Because one day earthmaker will come down, look right in your fuc*king heart.
You better know what you're doing.

U Turn

Discovery


- What is "Love" ?

- A sweet sense of madness !

Inside the heaven , out of paradise


   What kind of god would shut men out of paradise for loving women?

The Thorn Birds

Prescription


Dear ma'am,

Take care!
This is a capsule of energy which is made by a special kind of hope, wish, blessing, luck, grace, benediction, and awareness with our highest technology and you are supposed to swallow it after your breakfast.
Your shining score in today's exam is guaranteed, too.
It's the honor to receive any feedback about the effects of our productions on you.

BEST REGARDS,
MR. BECAUSE PHARMACY

The Thorn Birds


There is a story...
A legend...
About a bird that sings just once in its life.

From the moment it leaves its nest, it searches for a thorn tree and never rests untill it's found once,
And then it sings more sweetly than any other creature on the face of the earth.

And singing...

It impales itself on the longest sharpest thorn.
But as it dies, it rises above its own agony to out-sing the lark and nightingale.

The thorn bird pays its life for just one song,
But the whole world stills to listen,
And god in his heaven smiles.

It means that the best is bought only at the cost of great pain.

The Thorn Birds

عاشقانه ها


برنامه شروع میشه. گیتاریست گروه از سمت راست سن شروع به اجرای قسمت آغازین آهنگ می کنه. بعدش سازهای زهی از سمت چپ سن و بعد اون هم سایر نوازنده ها. گوگوش عزیز که درست وسط سن ایستاده شروع به خوندن می کنه:

"توی یک دیوار سنگی ، دو تا پنجره اسیرن ، دو تا خسته دو تا تنها ، یکیشون تو یکیشون من ..."

چشامو می بندم و خودمو به دست ضرباهنگهای موسیقی می سپرم. چهار دقیقه و چهل و هفت ثانیه طول می کشه تا گوگوش به همراه گروهش دوباره چشم بدوزن به انگشت اشاره من که چه حرکتی رو انجام می ده.

جای اسپیکرهای چپ و راست هندزفری رو با هم عوض میکنم و بدون اینکه چشامو باز کنم دکمه پلی روی صفحه فینگر تاچ گوشی موبایلم رو با انگشت اشاره فشار می دم.

برنامه شروع میشه. گیتاریست گروه از سمت چپ سن شروع به اجرای قسمت آغازین آهنگ می کنه. بعدش سازهای زهی از سمت راست سن و بعد اون هم سایر نوازنده ها. گوگوش عزیز که درست وسط سن ایستاده به من لبخند می زنه و برای هزارمین بار آهنگ دو پنجره رو بطور اختصاصی برام اجرا می کنه.

دو سه ساعتی میشه که وارد روز بیست و پنجم مرداد ماه سال یک هزارو سیصدو هشتاد و هشت خورشیدی شدیم.

Fear & Love


تا همین دو سه سال پیش ، فکر می کردم متضاد کلمه عشق میشه تنفر. در حالی که متضادش میشه ترس.
مصداقهاش هم توی زندگی هممون فراوونه.  با یه مقدار دقت و کنار زدن لایه های سطحی افکارمون ،  می تونیم هر جایی که احساس عاشق بودن نداریم ، یه شکلی از ترس حالا گیرم با شدتهای متفاوت رو توی وجودمون پیدا کنیم.
خوب البته بسط و تشریح این موضوع فراتر از حوصله پستهای چند خطی این وبلاگه. ولی تجربه شخصی من تا حالا هیچ مثال نقضی واسه این موضوع نداشته.

Perverted Mind


میزان لذت کامجویی از حوری های بهشتی احتمالن یه چیزیه تو مایه های خوردن هندونه خنکی که توی یخچال داره انتظارتو می کشه ، در یکی از نیمه شبهای گرم مرداد ماه.

Tenacious


رابطه با جنس مخالف بعضی وقتا حکم بازی شطرنجی رو پیدا می کنه که طرف مقابلت بعد گشایش اولیه دلفریبانش ، قلعه کوچیک رفته و دو تا اسبهاش رو هم کاشته جلوی پیاده ها و از اون طرف هم وزیر و فیلهاش کوچکترین حرکات سواره هات رو زیر نظر دارن.
این وسط می مونه طنازی حریف و شاهی که انتهای صفحه به قلعه محکمش تکیه کرده ، در برابر دل امیدوار تو و عزم راسخ پیاده ناقابلی که رویای رسیدن به ردیف هشتم رو داره.

Our Fu*cking TV


دیگه بوش بدجوری رفته رو اعصاب!  قبلن با چن تا بوگیر و عود و اسپند یه جوری راست و ریست میشد. ولی از وقتی که چن تا از خواستگارای همشیره واسه همین موضوع فرار کردن و پشت سرشونو نیگا نکردن ، شیرفهم شدیم که دیگه این کارا جواب نمی ده. همین روزاس که ببرمش جاده ییلاق ، یه پیت بنزین آزاد لیتری ۴۰۰ تومنی حرومش کنم و کبریتو بکشم.
بعدش میمونه چسبوندن یه تیکه کاغذ رو تیر چراغ برق سر کوچه که:

"اوکازیون... فروش فوری میز تیلیفیزیون مشکی پر کلاغی، شیشه برنز، به علت مسافرت خارجه"