تبليغاتX
غربال

غربال

عاشقی گر زین سر و گر زان سر است .................................... عاقبت ما را بدان سر رهبرست

Tough Way


گر مرد رهی میان خون باید رفت

وز پای فتاده سرنگون باید رفت

تو پای به ره بنه دگر هیچ مپرس

خود راه بگویدت که چون باید رفت

                                                                                                                                    عطار - مختارنامه

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:27  توسط sifter  | 

Dear Literature

ادبیات، عشق و تمنا و رابطه‌ی جن.صی را عرصه‌ای برای آفرینش هنری کرده است. در غیاب ادبیات اروتیسم وجود نمی‌داشت. عشق و لذت و سرخوشی بی‌مایه می‌شد و از ظرافت و ژرفا و از آن گرمی و شوری که حاصل خیال‌پردازی ادبی است بی‌بهره می‌ماند. به راستی گزافه نیست اگر بگوییم آن زوجی که آثار گارسیلاسو، پترارک، گونگورا یا بودلر را خوانده‌اند، در قیاس با آدم‌های بی‌سوادی که سریال‌های بی‌مایه‌ی تلویزیونی آنان را بدل به موجوداتی ابله کرده، قدر لذت را بیشتر می‌دانند و بیشتر لذت می‌برند.

چرا ادبیات/ ماریو بارگاس یوسا/ عبدالله کوثری
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 13:0  توسط sifter  | 

And That's Damn Hard


یادم میاد جایی خونده بودم که : "معنی عشق این است که برای دیگری چتری باشی و او هیچ وقت نفهمد که باران بارید. "

خیلی سخته ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 11:52  توسط sifter  | 

Shelter


The candle I have kindled here long ago is still burning.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 11:38  توسط sifter  | 

هنگامه عاشقی


عشق واقعی بین دو تن اتفاق می افتد که به درجاتی از عرفان در سلوک خویش با خویش (با ذهن) رسیده باشند. سود و زیان در آن نیست. عاشق در لازمان و لامکان زندگی می کند. از این رو تابع محاسبه های بازاری نیست. وقتی عشق از راه می رسد که انسان به درجه ای از تواضع و فروتنی ، نه در رابطه بلکه در برابر معرفت ، علم ، تجربه ، انصاف ، حقوق و مقولاتی از قبیل عشق رسیده باشد. یعنی زیاد به ذهن خود بها ندهد. چنانچه در قالب ها و چارچوب هایی زندانی نباشد ، می تواند عشق را دریابد. دنیای محاسبه و چارچوب دنیای عشق نیست.

از هزاران کس یکی خوش منظر است

که بداند او به صندوق اندر است

دکتر پیمان آزاد ، عشق و عقلانیت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 15:56  توسط sifter  | 

Constant Image


زمان آدم‌ها را دگرگون می‌کند اما تصویری را که از ایشان داریم ثابت نگه می‌دارد. هیچ چیزی دردناک‌تر از این تضاد میان دگرگونی آدم‌ها و ثبات خاطره نیست.

                                                                                        مارسل پروست، در جستجوی زمان از دست رفته

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 9:46  توسط sifter  | 

Mutual Responsibility

" مردم همیشه در آرزوی دیدار کسی هستند
که به آنها یاری رساند
تا بهترین "من" درون خود را کشف کنند،
تا درون پنهان خود را بازیابند،
و به آن اعتقاد پیدا کنند
و در جستجوی بهترین خود باشند.

هنگامی که از عهده چنین کاری برای مردم برآییم
نباید از آن سر باز زنیم،
نباید فقط گوش شنونده ای باشیم. "

 

                                                                                            ماری هاسکل
                                                                                              یادداشت ۱۸ آوریل ۱۹۲۰

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 14:18  توسط sifter  | 

Spiritual Presence

" بالهای شکسته " را خلیل فرستاده است ،

با ترجمه تقدیم نامچه کتاب و ترجمه عنوان فصلها:

" به او که با چشمهای ثابت به خورشید خیره می شود ،

به او که با انگشتان بدون لرزش خود آتش را لمس می کند ،

به او که آوازهای پروردگار را می شنود ،

به ماری الیزابت هاسکل این کتاب را تقدیم می کنم.    خلیل "

و من پاسخ می دهم:

" من با زبانی که بند آمده ، فقط می توانم بگویم:

به آنکه چشمها را به روی خورشید می گرداند ،

که آتش می آورد ،

که از آفریدگار بشارت می­دهد ،

 که جاودانگی­اش مرا به وجد می­آورد. "

                                                                                        از  یادداشت های ماری هاسکل
                                                                                     28 ژانویه 1912
                                                                                      بوستون

 

بند بند پاسخ خانم ماری هاسکل را در کنار نوشته خبران خلیل گذاشته و به قرینه های موجود در آنها توجه کنید.
دقت کنید که جبران کتاب خود را به چه کسی تقدیم کرده و او را چگونه توصیف می کند و در پایان جایگاه جبران را از منظر خانم هاسکل که به زیبایی هر چه تمام تر توصیف شده است ، مد نظر قرار دهید.
شاید همه ما در اختیار داشتن آثار بزرگی از جبران خلیل جبران که بی شک کتاب "پیامبر" برجسته ترین آنها می باشد را به نوعی مدیون حضور پررنگ و عاشقانه خانم هاسکل در زندگی جبران باشیم.
کتاب پیامبر زیباترین و متعالی ترین کتابی است که در تمامی عمرم خوانده ام و جا دارد از جناب آقای نجف دریابندری هم یاد کنم که به راستی ترجمه ای بسیار ارزشمند از این اثر را ارائه کرده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 13:17  توسط sifter  | 

Outstanding Car , Outstanding Personality

روزنامه جام جم مورخ ۲۴ فروردین ۱۳۸۹ را باز می کنم تا نگاهی گذرا به مطالبش داشته باشم. به صفحه ۱۳ می رسم که نیم صفحه پایینش به تبلیغ خودروی پژو پارس محصول شرکت ایران خودرو اختصاص داره. متن ذیل در قسمت فوقانی تصویر خودروی مذکور خودنمایی می کنه:

" شرکت پژو فرانسه با همکاری مرکز تحقیقات ایران خودرو، محصول پژو پارس را که در ایران به پرشیا معروف است، مطابق با سلیقه و خواست خانواده های ایرانی برای در اختیار داشتن یک خودروی موقر و لوکس طراحی نمود. اعتبار و محبوبیت این خودرو موجب شد که بسیاری از جوانان نیز در آرزوی آن باشند تا جزء افراد متمایز جامعه به شمار آیند. "

این نگاهیه که یکی از بزرگترین و معتبرترین کمپانیهای این مملکت داره به جامعه تزریق می کنه تا خودروهای مونتاژی خودش رو به قیمتهایی چند برابر ارزش واقعیشون تو یه بازار انحصاری به خلق الله بندازه و اونها رو متمایز کنه! با تمرکز روی جمله اول متن هم میشه به عمق افتخارات شرکت مزبور واقف شد که نیاز به توضیحات اضافی نداره.

هر چقدر سعی می کنم خودم رو متقاعد کنم که خوب به هر صورت در مسیری قرار داریم که با گسترش آگاهیها نقاط روشنی رو می تونیم برای آینده این کشور و خودمون متصور باشیم، باز هم گاهی اتفاقات به ظاهر ساده ای از این دست آوار میشه روی سرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 15:55  توسط sifter  | 

Where does it originate from

من دریافتم که همه ناراحتیهای من درباره تو از حقارت یا ترس درونی من ناشی شده است.

                                                                                            در یادداشتهای ماری هاسکل
                                                                                              ۱۲ ژوئن ۱۹۱۲

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 12:49  توسط sifter  | 

The First Anniversary

خوب ، البته میشه گناهش رو انداخت گردن گذر سریع زمان که بعد از گذشت دو هفته از یک ساله شدن وبلاگت خیلی اتفاقی با دیدن لیست آرشیو کنار صفحه متوجه این موضوع بشی. موضوع کوچیک و بی اهمیتی که باورش از حیث سرعت چرخش ایام هنوز برام مشکله.

خیلی خوشحالم که گهگاه اینجا نوشتم و مدیونم به تمامی دوستان خوب و ندیده ای که چند سالیه دهها برابر زمانی رو که صرف نوشتن در اینجا میشه ، به خوندن مطالب اونها اختصاص میدم.

یه تشکر ویژه هم از معدود خوانندگانی که مطالب اینجا رو پیگیری می کنن. برای همگی بهترینها رو از خداوند طلب می کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 15:39  توسط sifter  | 

Maturity

آقای J. D. Salinger در کتاب معروف خودش ، "ناطور دشت" از آقای Wilhelm Stekel (روانشناس برجسته آمریکایی) نقل قول جالبی انجام میده:

" علامت انسان رشد نیافته این است که می خواهد بزرگوارانه در راه یک هدف جان بسپارد و حال آنکه علامت انسان رشد یافته این است که می خواهد در راه یک هدف به فروتنی زندگی کند. "

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 14:16  توسط sifter  | 

مولوی و عشق

علت عاشق ز علتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست

عاشقی گر زین سر و گر زان سرست
عاقبت ما را بدان سر رهبرست

هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن

گرچه تفسیر زبان روشنگرست
لیک عشق بی‌زبان روشنترست

چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیلت باید از وی رو متاب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 15:30  توسط sifter  | 

Punishment


Since cain, no punishment has been capable of improving the world.

A Short Film About Killing

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 8:0  توسط sifter  | 

Change


Robert Kincaid: Things change. They always do, it's one of the things of nature. Most people are afraid of change, but if you look at it as something you can always count on, then it can be a comfort.

The Bridges of Madison County

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 8:25  توسط sifter  | 

Ascension


باید تجربه کنی تا بدانی که می توان سوار بر واژه ای به معراج رفت.

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 13:17  توسط sifter  | 

Disobedience


Francesca: I realized love won't obey our expectations, it's mystery is pure and absolute.

The Bridges of Madison County

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 10:22  توسط sifter  | 

Destiny


Robert: When I think of why I make pictures, the reason that I can come up with just seems that I've been making my way here. It seems right now that all I've ever done in my life is making my way here to you.

The Bridges of Madison County

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 11:0  توسط sifter  | 

از هر چمن گلی


برخی از پست ها را حیف است که به بخش پیوندهای روزانه بسپاری.

بی کم و کاست، آخرین پست وبلاگ سی و پنج درجه که قسمتهای دلنشین تر آن البته با دیدگاه شخصی خودم بولد شده اند:

 

" :: پراکنده‌های ذهن یا از هر چمن گلی

1- "از هر چمن گلی"، همین بود صفتی که برای این مدل زندگی، این دوران زندگی، این پخشی ِ ملایم ِ زندگی ِ الان ِ من به کار بردی، نه؟ ده ثانیه هم طول نکشید که مغزم بگوید برو بنویس: "نه واقعن، این نیست"، و تو خندیدی و من خندیدم. حالا که دو شب از گپ چند هزار کیلومتری‌مان گذشته دارم فکر می‌کنم واقعن چیست، چه‌کار دارم می‌کنم، راستش مدت‌هاست، یک عمر است که دارم فکر می‌کنم، می‌خواهم بفهمم، چه بر زندگی‌ام می‌گذرد.

2- تو که باید بدانی این چانه‌ی اخلاقی‌ای را که من همیشه با خودم می‌زنم، این ور رفتن با همه‌ی چاله-چوله‌های رابطه‌هایم که ترجیحن گوشه‌ی اخلاقیاتم به جایی نمالد، خط بر ندارد. نه اخلاقیات رابطه، اخلاقیات خودم، معیارهایم. از آن طرف حتمن می‌دانی که فقط دو سال زمان برای کسی که افتاده روی دور زندگی واقعی، افتاده روی دور تجربه، کافی‌ست که به شیوه‌ی تزریق وریدی، با همه‌ی ابعاد وجود، درک کند که "معیارهای اخلاقی، هرچقدر که قانون اساسی زندگی باشند، نیاز به بازنگری دائمی دارند اگر قرار باشد حکم کتاب قانونی برای خاک خوردن پیدا نکنند".

3- می‌خواهم اعتراف کنم که قدم در راه سختی گذاشته‌ام، یک طرفش همین ظاهر خوش خوشک، همین عشق و حال، همین امروز با تو فردا با دیگری، صبح با ایکس عصر با ایگرگ، همین تصویر بکن-بکنی که فلانی در ِ گوشَت با حسرت می‌گوید حالش را ببر، همین "از هر چمن گلی"ست که تو می‌گویی، اما آن روی سکه، یک مدل تنهایی عمیقی‌ست، یک مدل جنگ یک تنه‌ای‌ست از جنس استقلال در زندگی، از جنس ترک خانه‌ی پدری، که خوب می‌دانی برای بالغ شدن هیچ راه میان‌بری ندارد، هیچ گریزی جز رفتن تا ته‌اش نیست. من به آن روی دومی وابسته‌تر از اولی‌ام، از تصویر اولی اگر لذت ببرم، واقعیت دومی راضی‌ام می‌کند، آرامم می‌کند.

4- من اول به یک جایی می‌رسم که شفاف می‌گوید دوراهی بزرگ همین‌جاست، یا خودت را پرتاب کن توی آن حوض‌چه‌ی امنیت کذایی، دست از جنگ اول بردار، بعد یک عمر بجنگ با اندوه ازدواج‌گونه‌ای که نهصد و نود تا از هزارنفر آدم اطرافت دارند به وضوح می‌جنگند تویش، که تو شده‌ای مثال رستگاری خیلی‌شان، یا از اول برو توی میدان گردن‌کشی و شاخ و شانه کشیدن برای رابطه‌های تعهد آور بلند مدت کذایی و جنگت را نه بعد از ماه عسل ِ ماجرا، که از همان لحظه‌ی اول شروع کن، چون از خانه انداخته‌اندت بیرون و بیرون هوا سرد است و باد می‌وزد.
این‌که می‌گویم به یک جایی "می‌رسم"، چون یک اتفاق استمراری‌ست، روزی دو بار، هفته‌ای چهارده بار می‌شود به این‌جا رسید و تصمیم شماره‌ی دو را گرفت، می‌شود هم یک‌بار، لااقل برای چند سال، این ساعت شماطه‌دار را خفه کرد. من اما الان چکش دم دستم نیست.

5- انگلیسی‌ها می‌گویند "آی هو نو آیدیا"، و من دقیقن هیچ ایده‌ای ندارم که توی این پیست ماندن به کجا می‌رساند آدم را، اما این را می‌دانم که الان اگر بیرون بکشم گند خواهم زد به هر چیزی که در زندگی‌ام آرزو کرده‌ام، به همه‌ی آمال پیش رو، می‌دانم مثل روز روشن که خواهم پوسید، می‌دانم که تکامل من به این تجربه نیاز مبرم دارد. این را هم می‌دانم که همیشه شانس اشتباه هست، من آدم لجبازی نیستم، اما پشت‌کار عجیبی دارم، تسلیم بزرگ‌ترین تابوی زندگی من است.

6- قمر در عقرب ماجرا را دیدی؟ حالا فکر می‌کنی توی این رالی با اخلاق بودن چقدر راحت‌ است؟
از شمال که می‌آمدیم با این معشوق سابق و دونفر صاحب فکر دیگر، بحث شدید درگرفته بود (حول یک آدم دیگری) که وقتی تو با خانم ایکس دوستی و خانم ایکس به تو وابستگی پیدا کرده و با خانم ایگرگ هم دوستی و تو به عنوان یک موجود غیر متعهد شناخته‌ می‌شوی و این را به همه‌ی عالم اعلام کرده‌ای، آیا اخلاق این است که صرفن به هر دو خانم بگویی افراد دیگری در زندگی داری و اسم نیاوری و همین است که هست؟ آیا اخلاق این است که به خانم ایکس یا ایگرگ یا هردو بگویی که آن‌یکی آدم(ها) کیست(ند)؟ آیا اخلاق این‌است که اگر خانم ایکس از سر عشق یا وابستگی به تو، حضور رقیب را تحمل می‌کند و دم بر نمی‌آورد، بروی مرد و مردانه خانم ایکس را دامپ کنی و از خیر رابطه‌اش بگذری، چون دارد اذیت می‌شود؟ آیا اخلاق این است که اگر ایکس پرسید دی‌شبت را چطور گذراندی، بگویی جای شما خالی با ایگرگ بودم؟ بگویی جایی عجیبی بودم؟ بگویی به تو مربوط نیست کجا بودم؟ بگویی این احتمال وجود دارد که با بقال سر کوچه‌مان تخمه شکسته باشم؟
تمام خط‌های این بالا را بخوانید، کسی یک کلمه دروغ گفته تا این‌جا؟

فلسفه‌ی من در نگاه به زندگی بقیه اتفاقن خیلی ساده و شفاف است، من می‌گویم خفه بمان و اظهار نظر نکن، تا زمانی که خودت واو به واو رابطه‌ای را، شرایطی را، تجربه نکرده‌ای، روی زندگی مردم دم نزن. اما وقتی که خودت می‌افتی توی یک آشی شبیه این، نه دقیقن این فرمول، بل‌که از این جنس، آن‌وقت باید یک هیات منصفه استخدام کنی که بیاید اخلاق خودت را برای شخص خودت ترجمه و تفسیر کند، یک ابرکامپوتر هم نیاز داری که داده‌ها را بگیرد و حرکت بعدی را پیشنهاد کند.



پ.ن: کامپیوتر را خاموش کرده و به لحاف خدا پناه می‌برم "

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 19:52  توسط sifter  | 

Old Dreams


Robert: The old dreams were good dreams; they didn't work out, but glad I had them.

The Bridges of Madison County

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 18:0  توسط sifter  | 

Women And Marriage


Francesca: Robert, please. You don't understand, no-one does. When a woman makes the choice to marry, to have children; in one way her life begins but in another way it stops. You build a life of details. You become a mother, a wife and you stop and stay steady so that your children can move. And when they leave they take your life of details with them. And then you're expected move again only you don't remember what moves you because no-one has asked in so long. Not even yourself. You never in your life think that love like this can happen to you.

Robert Kincaid: But now that you have it...

Francesca: I want to keep it forever. I want to love you the way I do now the rest of my life. Don't you understand... we'll lose it if we leave. I can't make an entire life disappear to start a new one. All I can do is try to hold onto to both. Help me. Help me not lose loving you.

The Bridges of Madison County

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 7:40  توسط sifter  | 

Limitation


Helicopter Pilot: You know in a helicopter, you can't go up forever.
Filippo: How high can you go?

Heaven

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 8:10  توسط sifter  | 

Vanity


The Judge: Deciding what is true and what isn't now seems to me...a lack of modesty.
Valentine: Vanity?
The Judge: Vanity.

Trois couleurs: Rouge

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 7:53  توسط sifter  | 

Happy Birthday

  آدما دو دسته ان. یا متولد هفتم دی هستن یا دوس داشتن که متولد هفتم دی باشن که حالا به هر دلیلی این اتفاق نیفتاده. نکته اینجاست که حتی اونایی هم که بابا و مامان خیلی حسابگری داشتن که محاسبه کنن و نه ماه و نه روز قبل از هفتم دی رو توی تقویمشون علامت بزنن که تو شب مربوطه مهرورزی کنن ، می تونستن اونقد خوش شانس نباشن که خانم طرف ماجرا توی مکان مناسبی از سیکل ماهانه قرار داشته باشه. جریان تخمک گذاری و طول عمر تخمک و اسپرم و سایر قضایای مربوط به درس تنظیم خانواده رو که یادتون هست.
 
بعدش یه گروه زرنگی از اون دسته دوم هستن که با خودشون فکر می کنن حالا که تاریخ تولدمون دست خودمون نبوده که هفتم دی به دنیا بیایم ، عوضش می تونیم یه پارتنر متولد هفت دی واسه خودمون دست و پا کنیم که از برکات این روز عزیز بهره مند بشیم!
حالا نتیجه اینکه حاصل یکی از همون اتفاقاتی که شرحش  رفت ، این روزا وبلاگ هم می نویسه.

"تولدم مبارک"

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 12:0  توسط sifter  | 

Unpredictable

My father always said that at the right moment you have to do what nobody expects.

Heaven

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 8:5  توسط sifter  | 

تنها دوبار زندگی می کنیم


" ... مهم این است که باید قدرِ بارِ دوّمِ زندگی را دانست و زندگی بدونِ دوست‌داشتن، بدونِ هم‌نشینی با آدمی که سرخوشی و لذّت را در هوا می‌پراکند، کارِ بیهوده‌ای‌ست. نیست؟ ... "

(+)

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 8:0  توسط sifter  | 

Love's Funeral

" ... امّا مسأله این‌جاست که «دل‌دادگی»، به‌تعبیرِ «زیگمونت باومنِ» جامعه‌شناس، در رساله‌ی «عشقِ سیّال» [ترجمه‌ی عرفان ثابتی، انتشاراتِ ققنوس]، می‌خواهد سلبِ مالکیت کند، امّا در لحظه‌ی‌ پیروزی، با هولناک‌ترین شکستِ خود روبه‌رو می‌شود. دل‌دادگی می‌کوشد منابعِ تزلزل و تعلیقش را به‌خاک بسپارد؛ امّا اگر موفّق شود و این‌ کار را به سرانجام برساند، به‌سرعت شروع می‌کند به پژمردگی و طبیعی‌ست که از بین می‌رود. ... "

(+)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 8:50  توسط sifter  | 

innocence


Valentine: If I had to go to court...are there still judges like you?
The Judge: You won't go to court. Justice doesn't deal with the innocent.

Trois couleurs: Rouge

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 8:19  توسط sifter  | 

If I Were In Their Shoes


Valentine: You're not afraid?
The Judge: I wonder what I'd do in their place. The same thing.
Valentine: You'd throw stones?
The Judge: In their place? Of course. And that goes for everyone I judged. Given their lives, I would steal, I'd kill, I'd lie. Of course I would. All that because I wasn't in their shoes, but mine.

Trois couleurs: Rouge

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 12:21  توسط sifter  | 

The Last Thing Left To Do


Julie Vignon: Now I have only one thing left to do: nothing. I don't want any belongings, any memories. No friends, no love. Those are all traps.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 11:47  توسط sifter  |